تبليغاتX
با جدایی هیچی تموم نمیشه
با جدایی هیچی تموم نمیشه

Separation does not mean the end of our love

گاه آرزو می کنم ، تو چند لحظه ای خودت را جای من بگذاری…ومن باشی، دلت ، دل

من باشد، چشمانت ، چشمان من باشد، روحت ، روح من باشد ، تمام وجودت برای

من باشد…


آنگاه خواهی دید من چقدر برای رسیدن به تو بی قراری می کنم…!


آنگاه خواهی دید چقدر شبها  و روزها از دوری تو اشک می ریزم…


آنگاه احساس خواهی کرد من چقدر تو را دوست دارم…


و احساس خواهی کرد عشقی را که تمام وجودم را فرا گرفته و به من وابسته شده

است!…


کاش این آرزو تبدیل به حقیقت می شد تا تو مرا بیشتر از همیشه باور داشته باشی


باور داشته باشی که دوستت دارم…باور داشته باشی که عاشق تو هستم!…

باور داشته باشی که من بی‌تو می‌میرم...

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 18:46 توسط اهورا| |

...
نیستش
نمیدونم کجاست
چه می‌کنه
ولی می‌دونم ندارمش
---
هیچ وقت نخواستم تورو با چشمات به یاد بیارم
نمی‌خواستم که تورو تو گمترین آرزوهام ببینم
نمی‌خواستم که بی تو به دیوارا بلگم
هنوز دوست دارم
آخه تو هولو لای پریشونی تو رو نداشتن
تو گیرودار، ای بابا دل تو هیچ هاله و خوش
ای بی مروت
دیگه دلی نمی‌مونه
که جور دل کبوتر بتپه
که با شما از جون زندگیش بگه
بگه که هنوز زنده‌ هست
...
اگه صدا صدای منه
نفس اگه نفسه تو
بزار که اون خوش غیرتاش بدونند
که دل، دل بابایی دیگه دل نیست
دیگه دل نمی‌شه
نه دیگه این دل واسه ما دل نمی‌شه
...



بابایت داره می‌میره !؟(پسرم)!؟
نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 12:15 توسط اهورا| |

دو سال پیش بود، البته دو سال و چند ماه پیش بود که عزیز عزیزی از این دنیا رفت. این رفت خیلی سخت بود خیلی دردناک بود.
دوسال و چند ماه پیش گفتم من هستم تا آخرش من پیشتم من تنهات نمی‌زارم چون ...
امروز که روز پدره خواستم بازم یادی از اون روز بکنم
بگم که ای پدر، ای آرام جانم ای که در هجون بده زمانه ما رو تنها گذاشتی، همیشه به یادت هستم. روزت مبارک خوش باشی و بهاری.

بهشت حق تو بود

این متن پایین رو 2 سال پیش برای تو، توی که من رو تنها گذاشتی نوشته بودم

یادی از اون روزهاست
شاید روزی گذرت به این وبلاگ افتاد و این رو دیدی


خدایا چرا خوبان در جوانی میمیرند؟؟؟؟؟!!!!!!!!!

چقدر سخت است از دست دادن عزیزی

چه دردناک است وقتی بدانی آن عزیز پدرت بود

که حاظر بود وجودش را به پای تو فدا کند و

افسوس که ما چه دیر پی به ارزش وجو دیگران می بریم

و چه آسان میکند فراموشیه این درد را....

امید به آینده ی بهتر و اینکه زندگی جریان دارد

(تو تنها نیستی)

و کاش تا زنده ایم قدر همدیگر را بدانیم

دوست داره تو بابایی(کوچولوی خودش)

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 16:49 توسط اهورا| |

من باعث فریادتم

حافظ اسم پاکنم

همیشه در کنارتم

مردانه در رکابتم

عشق من پدر من

همیشه در رویای من

اخ که چقدر سخته برام

بدون تو فردای من

من باعث فریادتم

حافظ اسم پاکنم

همیشه در کنارتم

مردانه در رکابتم

عشق من پدر من

همیشه در رویای من

اخ که چقدر سخته برام

بدون تو فردای من
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 12:45 توسط اهورا| |

 ای نشسته در خیال من فراموشم مکن

 با فراموشي و تنهايي، هم آغوشم مكن

 زندگاني مي كنم چون شعله با خود سوختن

 زنده ام با سوز و ساز خويش، خاموشم مكن

 می تراوت تا شراب بوسه ازجام لبت 

 دودم و از شعله دارم دامني رنگين به بار

 اين شرر از من مگير از نو سياه پوشم مكن

 چون صبا در جستجو خود به هر سويم مكش

 همچو گيسوي سياهت خانه بر دوشم مکن

هر چه می خواهی بکن اما فراموشم مکن



نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 9:2 توسط اهورا| |




غم جدایی در آسمان پیش رویم جاریست

و آسمان با وجود تکه‌های ابر همچنان آبی ‌ست




.
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 11:51 توسط اهورا| |

... و با تمام وجود تو را خواستم، تو‌یی که تنها در اندیشه‌ام بودی و خدا در لابلای پنهان آفرینش، تو را به من بخشید و نعمت ناشناخته عشق را به من عطا کرد تا آنرا به تو بخشم و این بخشیدن خدای را خشنود نمود و عشق آغاز شد عشقی به وسعت بیکران خشنودی خدا.


نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 8:58 توسط اهورا| |

ای کاش زبان نگاهم را می‌دانستی

و با این همه سکوت

مرا به خاموشی متهم نمی‌کردی

کاش می‌دانستی من همیشه

با زبان چشمانم با تو سخن می‌گویم

چشمانی که از ندیدنت

سیل ها دارند برای جاری ساختن

سخن‌ها دارند برای گفتن

غزل‌ها دارند برای از تو سرودن و

عشق‌ها دارند برای از تو فریاد کردن

کاش می‌دانستی که من تو را

دوست دارم

کاش می‌دانستی

كه من بي‌تو مي‌ميرم

كاش مي‌دانستي.....
نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 19:2 توسط اهورا| |

مردی- مردانگی و انسانیت

یا

یک عمر

عذاب وجدان

و

یا

یک عمر

غم و حسرت

؟؟؟

نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 9:5 توسط اهورا| |

نگات یادم نمی‌ره

که آتیش به جون می‌زنه آه

که آتیش به جون می‌زنه

نگذر از عشق به سادگی

نگذر از این دلدادگی

بی تو چه جور این زندگی

نگذر از عشق به سادگی

نگذر از این دلدادگی

بی تو چه جور این زندگی

بی‌ تو نمیشه زنده بود

عشق تو قلبمو ربود

ای هستی‌و ای تارو پود

وای

با تو جهنمم، بهشت

خدا رو قلب من نوشت

تویی کتاب سرنوشت

بی‌ تو نمیشه زنده بود

عشق تو قلبمو ربود

ای هستی‌و ای تارو پود

وای

با تو جهنمم، بهشت

خدا رو قلب من نوشت

تویی کتاب سرنوشت

اشکم امون نمی‌ده عکساتو باز ببینم

آه

اشکم امون نمی‌ده عکساتو باز ببینم

برگرد توی ای همه کسم

برگرد تو ای هم نفسم

نیستی‌و من دلواپسم

نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 17:15 توسط اهورا| |

خداحافظی برای تو چه آسان بود

ولی قلب من از این واژه ارزان بود

 

خداحافظی برای تو رهایی بود

اما برای من غم تلخ جدایی بود

 

من در این سن جوانی ز جهان سیر شدم

 

صورتم گر چه جوان است ولی پیر شدم

 

حالا که دگر شور جوانی بر سرم نیست

 

عکسم تو  نگه دار که دیگر اثرم نیست

 

 برای تو  برای تو

نميدانم كه دانستى دليل گريه هايم را

نميدانم كه حس كردى حضورت درسكوتم را

 

و ميدانم كه ميدانى زعاشق بودنت مستم

 

وجود ساده‌ات بوده كه من اينگونه دل بستم

نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 9:46 توسط اهورا| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ