تبليغاتX
با جدایی هیچی تموم نمیشه
با جدایی هیچی تموم نمیشه

Separation does not mean the end of our love

به چه مي خندي تو ؟

به مفهوم غم انگيز جدايي ؟ 

به چه چيز ؟ 

به شکست دل من يا به پيروزي خويش ؟ 

به چه مي خندي تو ؟

به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد ؟

يا به افسونگري چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد ؟

به چه مي خندي تو ؟

به دل ساده من مي خندي که دگر تا به ابد نيز به فکر خود نيست؟

به چه مي‌خندي تو ؟

به رويايه بزرگ من كه تو هستي تا به ابد ؟

به چه مي‌خندي تو ؟

به چشم انتظاري من تا هميشه كه برگردي پيشم ؟



خنده دار است بخند 
نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 17:36 توسط اهورا| |

كيه كه آخر ديونگيه
واسه چشات كيه جز من كه مي‌ميره
واسه لحن خنده‌هات
كي برات قصه مي‌گيره شبا كه خوابت نمي‌ره
كيه پا به پات مي‌آد وقتي بارون مي‌گيره
كيه وقتي تشنته تو ابرا بلوا مي‌كنه
اگه يه جرعه بخواي كوير و دريا مي‌كنه
يه شب موي تو را به صدتا مهتاب نمي‌ده
خودش مي‌سوزه ولي تن به سايه و آب نمي‌ده
اون منم
كه عاشقونه
شعر چشمات‌و مي‌گفتم
هنوزم خيس مي‌شه چشمام
وقتي ياد تو مي‌افتم
هنوزم مي‌آي تو خوابم
تو شباي پر ستاره
هنوزم ميگم خدايا
كاشكي برگرده دوباره

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 23:21 توسط اهورا| |

خدایا

    کمکم کن

              اگر چیزی بشکند یا بشکنم

                                              دل نباشد!
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 12:23 توسط اهورا| |

اگه میدونستی چقدر دوستت دارم
                                             سکوت را فراموش می کردی

                                             تمامی ذرات وجودت عشق را فریاد می کرد
اگه میدونستی چقدر دوستت دارم
                                             چشمهایم را می شستی

                                             و اشکهایم را با دستان عاشقت به باد می دادی
اگه میدونستی چقدر دوستت دارم
                                             نگاهت را تا ابد بر من می دوختی

                                             تا من بر سکوت نگاه تو رازهای یک عشق را با خود به همراه ببرم
اگه میدونستی چقدر دوستت دارم
                                             هرگز قلبم را نمیشکستی

                                             گر چه خانه ی شیطان شایسته ی ویرانی است
اگه میدونستی چقدر دوستت دارم
                                             لحظه ای مرا نمی ازردی که در این قریبه تنها

                                             جز نگاه معصومت پنجره ای و جز عشقت بهانه ای برای زیستن ندارد
اگه میدونستی چقدر دوستت دارم
                                             همه چیز را فدایم میکردی

                                             همه آن چیز ها که یک عمر بخاطرش رنج کشیده ای
اگه میدونستی چقدر دوستت دارم
                                             همه ان چیزها که در بندت کشیده رها میکردی

                                             غرورت را ...... قلبت را ...... حرفت را
اگه میدونستی چقدر دوستت دارم
                                             دوستم میداشتی

                                             همچون عشق که عاشقانش را دوست می دارد
کاش میدونستی چقدر دوستت دارم
                                                مرا از این عذابها رها میکردی

                                                ای کاش تمام اینها رو میدونستی...
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 23:35 توسط اهورا| |

آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم، دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟ . بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند
نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 13:10 توسط اهورا| |

 تقریبا سه ماه پیش بود که خواب عجیبی دیدم                                                                        
شاید انتظاری برای بخشیدن بود و یا من اینطور فکر کردم ، اولین چیزی که به ذهن من خطور کرد این بود که بزرگترین گناه دنیا چیه؟
به همه دوستان اس ام اس زدم ، از همکارها و اقوام این سوال رو پرسیدم .
اولین جوابی که به دستم رسید "خودخواهی " بود ، خودخواهی مطمئنا مادر بسیاری از گناهان است مثل "حسد، دروغ ، غیبت ، خیانت ...".
اکثرا میگفتن شکستن دل آدمها بزرگترین گناه است و یا بزرگتر از اون جدا کردن "دو تا دوست ، دو تا همفسر و یا دو تا عاشق"
به نظر من جدا کردن ادمها از یکدیگر شاید بزرگترین گناه نباشه اما گناهی است که بخشیده نمیشه. مقام ، موقعیت و یا ثروتی که به واسطه دیگران از دست میره ، قابل برگشت است ، اما رویاها و خاطراتی که شکسته میشن دوباره قابل بازسازی نیستند ، کاش انسانها می فهمیدند...
یکی از دوستان جواب داد "انسانها یکبار گناه انجام میدن وهزاران بار اشتباه" اما من میگم ادمها یکبار اشتباه میکنن و هزاران بار گناه.
یکی از جوابهای دیکه این بود "اخرین گناه بزرگترین گناه است" هر کسی میتونه یک تعبیر برای این جواب داشته باشد مثلا وقتی زمانی برای توبه از اخرین گناه نداشته باشیم و یا نا امیدی از درگاه خدا.

اما من میگم بزرگترین گناه "
جدا كردن دو نفر است" است....

نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 12:44 توسط اهورا| |



روز تلخ آخرم را زير باران گريه كن
مه گرفته
رقص تابوت در هوا را گريه كن
گريه كن
من را ميان دست‌ها و اشك‌ها
روز خوب دل سپاري روز تلخ رفتنم
خاك بسپار خاطرات از رنگ و رو افتاده‌ام
گريه كن
من را، دلم را ... خط به خط فرياد‌ها...
سر به دار و چشم بر در، در دلم آشوب‌ها
گريه كن
و بغض بشكن... در هجوم خاطرات
دفترم را پاره كن ... ديگر اين پايان ماست
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 23:49 توسط اهورا| |



تا هميشه چشم انتظار تو هست
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 23:19 توسط اهورا| |


الهي نسوزي تو گفتي بسوزم
گذاشتي كه هر شب برم چشم بدوزم
من از گريه هر شب يه دريا مي‌سازم
همه زندگيمو به چشمات مي‌بازم
صدايه دلم رو تو نشنيده رفتي
خراب تو گذشتم كلامي نگفتي
تو را مي‌سپارم به دست خدايم
فقط اين چنينه هميشه صدايم
يه شب عاشقه برات گريه كردم
تو هرگز نديدي دلم آه سردم
تو با بي‌وفايي به خاكم نشوندي
منه ساده دل رو به غربت كشوندي
نمي‌بخشمت من ببين روزگارم
ببين از جدايي چه بر سينه دارم
تو را مي‌سپارم خدايم
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 23:2 توسط اهورا| |


ازهجوم نغمه ای بشکافت گور مغز من امشب 
مرده ای را جان به رگ ها ریخت 
پا شد از جا در میان سایه و روشن 
 بانگ زد برمن :‌ مرا پنداشتی مرده 
و به خاک روزهای رفته بسپرده ؟
لیک پندار تو بیهوده است 
پیکر من مرگ را از خویش می راند 
سرگذشت من به زهر لحظه های تلخ آلوده است 
 من به هر فرصت که یابم بر تو می تازم 
شادی ات را با عذاب آلوده می سازم 
 با خیالت می دهم پیوند تصویری 
 که قرارت را کند در رنگ خود نابود 
 درد را با لذت آمیزد 
 در تپش هایت فرو ریزد 
 نقش های رفته را باز آورد با خود غبار آلود 
مرده لب بر بسته بود 
 چشم می لغزید بر یک طرح شوم 
 می تراوید از تن من درد 
 نغمه می آورد بر مغزم هجوم

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 18:4 توسط اهورا| |

رنگی کنار شب
بی حرف مرده است
مرغی سیاه آمده از راه های دور
می خواند از بلندی بام شب شکست
سرمست فتح آمده از راه
این مرغ غم پرست
در این شکست رنگ
از هم گسسته رشته ی هر آهنگ
تنها صدای مرغک بی بک
گوش سکوت ساده می آراید
با گوشوار پژوک
مرغ سیاه آمده از راههای دور
بنشسته روی بام بلند شب شکست
چون سنگ ‚ بی تکان
لغزانده چشم را
بر شکل های در هم پندارش
خوابی شگفت می دهد آزارش
گلهای رنگ سرزده از خاک های شب
در جاده ای عطر
پای نسیم مانده ز رفتار
هر دم پی فریبی این مرغ غم پرست
نقشی کشد به یاری منقار
بندی گسسته است
خوابی شکسته است
رویای س
رویای سرزمین
افسانه شکفتن گلهای رنگ را
از یاد برده است
بی حرف باید از خم این ره عبور کرد
رنگی کنار این شب بی مرز مرده است
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 17:44 توسط اهورا| |

من تموم قصه‌هام قصه توست


نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 17:41 توسط اهورا| |

امشب که سقف بی ستاره اتاقم بر سرم سنگینی میکند مانده ام از چه بنویسم، از آنهایی که دیروز با من بوده اند و امروز رفته اند یا از تو که همیشه حرفهای مرا میخوانی؟
از چه بنویسم؟ از آسمانی که در حال عبور است یا از دلی که سوت و کور است؟از زمین بنویسم یا از زمان یا از یک نگاه مهربان؟ از خاطراتی که با تو در باران خیس شد یا از غزلهایی که هرگز سروده نشد؟
من عاشق خیابانی هستم که هرگز فرصت نشد با هم در آن قدم بزنیم...
من بی قرار حرفهای ناب تو ام..
حرفهایی که در رویا هایم در یک بعد از ظهر آفتابی به من خواهی گفت...
من چشم انتظار نگاه جذاب تو ام .....

کی مرا میبینی؟؟؟؟
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 17:28 توسط اهورا| |

مي خواهم بگريم اما اشك به مهماني چشمانم نمي‌آيد
تنم خسته و روحم رنجور گشته و مي‌خواهم از اين همه ناراحتي بگريزم
اما پاهايم مرا ياري نمي‌كنند. ماننده پرنده‌اي در قفس زنداني‌ گشته‌ام.
از اين همه تكرار خسته شده‌ام
چقدر دلم براي بچه بازيات تنگ شده است
چقدر دلم براي بابايي گفتنات تنگ شده است
چقدر دلم مي‌خواهد طعم واقعي زندگي را بچشم
چقدر دلم مي‌خواهد مثل قديم عاشق هم بوديم
چقدر دلم مي‌خواهد مثل قديم كلمه‌ي دوستت دارم را هر روز از زبانت بشنوم
ولي افسوس آن كلمه كه مرا به زندگي اميدوار مي‌كرد
حال جايش را حسرت و ... گرفته است
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 17:21 توسط اهورا| |

تقدیم به بهترین دوستم که منو تو تنهاییام تنها گذاشت{nini}

بگی نگی این روزا بازم خیلی دلم تنگه برات

بد جوری تنها دوباره بی تو با اون رنگ چشات

بگی نگی چند وقتیه که دلتنگیام زیاد شده باز هوای تو رو داره

بهونه‌ها خیلی زیاد شده بخای نخای دوست دارم بیای نیای منتظرم

بگی نگی دق میکنم اگه تو تنهام بزاری کاشکی توی گرمای نگات

بقض یخیمو بشکنند حس کنم که عاشقم شاید که باور کنم

تو لحظه های خستگیم سر روی شونت میزارم

تو اوج بی کسی نیای بگی عادت میکنی


بارالهی آنکه در تنها ترین تنهاییم

 تنها کسم تنهای تنهایم گذاشت

 ای خدا به حق تنهاییت

در تنهاترین تنهایش

تنهای تنهایش

نزار

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 17:10 توسط اهورا| |


نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 10:43 توسط اهورا| |

حالم خيلي بده

هيچ چيز خوشحالم نمي‌كنه

هيچ چيز ارومم نمي‌كنه

دلم گرفته

... درد داره و به شدت مي‌تپه

روي چشام ميزاشتمت

خيلي ساده خواستمت

ساده تر از اون منو به جهنم غم و جدايي فرو بردي

مي‌خواي جون بدم؟

اين دلو اين دشنه‌ي تو

تموم كن اين عذابو

بخدا رمقي برام نمونده

يه بار مردن بهتر از روزي صدبار مردنه

به آبرويه عشقون قسم

تن به عزا داده منم

خيلي دم برات تنگه

اگه فقط يه لحظه صدات رو بشنوم

اون لحظه رو به تموم دنيا نمي‌دم

بيا كه شايد دير بشه و تو غمت جون بدم
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 18:19 توسط اهورا| |

عزیزم تو جادیه فنا شدن اونکه هرگز نمیشه خسته منم




 
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 11:46 توسط اهورا| |

امیدوارم یادت نرفته باشه.

گوش کن- برای تو


نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 10:16 توسط اهورا| |

اين رو براي تو گذاشتم.

گوش كن


نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 1:46 توسط اهورا| |

آغوش باران خورده‌ام٬

پُر از تمنای توست!

هق هق پنجره ام بند نمی‌آید

مُدام٬

با سُرودی که طعم شبنم میدهد٬

تنِ تنهایی‌اش را میشوید!
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 10:48 توسط اهورا| |

براش بنويس دوستت دارم آخه مي‌دوني آدما گاهي اوقات خيلي زود حرفاشونو از ياد مي‌برن ولي يه نوشته, به اين سادگيا پاک شدني نيست. گرچه پاره کردن يک کاغذ از شکستن يک قلب هم ساده تره ولي تو بنويس .. تو ... بنويس.
نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 17:55 توسط اهورا| |

آسمان می گرید
و هم آوازش، من!
پشت یک شیشه سرد
شعری از بارش و غم می خوانم
گل دلتنگی من، منتظر باران است
باد هم می آید
و به آهنگ وزش
قطره ها می رقصند
دوست دارم بوزم
به فضایی که در آن
ابر های دل من آرامند
آسمان می گرید
آسمان جای همه می گرید
و من پشت حصاری روشن
شعری از بارش و غم می خوانم

-----------------------------------
بیا بپیشم که خیلی سردست وجودم
نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 4:28 توسط اهورا| |

من ميروم



ميروم به جايي كه تو نباشي!
نميدانم چرا هر كجا رفتم ياد تو از خاطرم بيرون نرفت
رفتنم بهونه اي بود براي فرار
فرار از خاطرات ولي انگار قرار نيست از ذهنم پاك شوي و من بايد تا زماني كه زنده ام رنج بكشم
رنج نبودنت



رنج بي وفايي
رنج رفتن و تنها ماندن
تا كي با خاطراتت زندگي خواهم كرد
درد و رنج فراوان نبودنت در نياز بودنت ديوانه ام كرد
من مست وجودتم و همانند اولين بار هنوزم دوستت دارم و مي پرستمت ني ني گل مهربونم.


نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 4:25 توسط اهورا| |

کاش الان آغوش گرمت سرپناه خستگيم بود

آرزوم اينه که دستام توي دستاي تو باشه

تنگي اين دل عاشق با نوازش تو وا شه

واسه چي خدا نخواسته تو توي آغوش من باشي

قول مي دم با داشتن تو هيچ غمي نداشته باشم

همه هستي قلبم تو دو حرف خلاصه مي‌شه:

عشق تو بودن با تو دو نياز زندگيشه

پرم از ترانه تو گرچه واژه‌ها حقيرن

خوبه وقتي نيستي پيشم اونا دستمو مي‌گيرن

واي اگر من اين نبودم، کاش مي‌شد پرنده باشم

تا از اين دور بودن از تو بتونم بلکه رها شم

يه پرنده شم شبونه بکشم پربه خيالت

برسم به لونه تو بگيرم سر زير بالت

زندگيم رنگ خدا بود اگه تنها تو رو داشتم

اگه مي‌شد واسه گريه روشونت سر مي‌گذاشتم

كاش


دلم برات خیلی تنگه
نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 1:45 توسط اهورا| |

اين شعره همون آهنگه كه هميشه با هم مي‌خونديم و گوش مي‌داديم. يادته ؟

مثل شب مثل شراب
تو پر از وسوسه‌اي
مثل شبنم واسه گل
عطش يك بوسه‌اي
اي غزل اي دل نواز
اي شروع قصه ساز

يكي بود يكي نبود زير گنبد كبود
تو شدي قصه عشق وقتي عاشقي نبود
تو سرآغاز مني از هميشه تا هنوز
تو سرآغاز مني مثل خورشيد واسه روز
تويه سايه‌هاي شب تويي يك قطره نور
تويي سرپناه من مثل يك كلبه دور
تويي مقصد واسه من تو منو صدا بزن

واسه حرفهاي كتاب تويي معناي جديد
واسه پرواز خيال تو كبوتر سفيد
تو مثل حادثه‌ي شب دل سپردني
تو همون قصه‌ي يك نگاه عاشق شدني


نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعت 18:9 توسط اهورا| |

خدا و یادش دل را از هر چه در دنیاست می‌رهاند و در آن عشق را خواهد کاشت

می‌خواهم از سرنوشت برای شما، نه برای تو صحبت کنم
یکی بود یکی نبود، در روزگار قدیم، نه در همین چند سال پیش، دو نفر تا نگاهشان با هم تلویق پیدا می‌کند یک احساسی در درون قلب پاکشان موج می‌زند و نام آن موج فراگیر را عشق خواهند گذاشت. چند سالی با همین موج با خوشی و شادی زندگی را سپری می‌کنند ولی با تمام این شادیها عاقبت مثل همه داستانها شیرینی و حلاوت به کام دو دلداده تلخ می‌شود.
اما قضاوت همیشه حکم می‌کند که کاسه کوزه‌ها را بایستی سر یکی لااقل یه چیزی شکست!
تمام خطاها را به او نسبت داد!
حالا می‌خواهم داستان، نه، عشق را، نه اصل ماجرا را برای تو از زبان خودم تعریف کنم.

سرنوشت:
        گاهی سرنوشت بعضی از آدمها به دست بعضی از آدمهای دیگه رقم می‌خورد که یک عمر با خوشی و خوشبختی زندگی کنند یا تا آخر عمر غذاب بکشند.
دسته‌ای از این آدمها که یک عامل هستند بر این واقعیت واقف هستند که یک خدایی هست ناظر بر اعمال ما، پس در مورد سرنوشت دیگران درست قضاوت می‌کنند.
اما دسته‌ی‌ دیگه نه ..
اما خدا چرا باید کاری کرده باشی که سرنوشت ما آدمها به دست آدمهای دیگه رقم بخورد!!!!!!!!؟!!!!!!!
سرنوشت خود آنها چطوری رقم خواهد خورد!؟؟!
آیا آنها با قضاوت اشتباهی که باعث نابودی دو زندگی می‌شوند، در مورد زندگی چطوری فکر می‌کنند؟
قضاوتی که باعث عوض شدن یک زندگی خوب می‌شود یا باعث جدایی و شکست دل دو نفر!
آیا این خواهد بود سرنوشت ما دو نفر؟!؟!
آیا این بزرگترین گناه نیست؟ آیا این گناه بخشودنی است‌؟
چرا این آدمها سرشون رو بالا نمی‌گیرند و بهتر ببینند! شاید تحمل ما کم باشد.
آیا شاهد پرپر شدن عزیزانشان نیستند؟
نمی‌بینند که سرنوشت آنها را چگونه رقم زده‌اند! نمی‌بینند که چه آوردن بر سر ما که می‌نالیم شب و روز!
ای عزیز من، که تو سرنوشت ما را چنین رقم زدی، بگو گوشت با منه یا نه ؟
بگو که بعداً جواب ما را چگونه می‌دهی؟
بگو چه جوابی داری اصلاً؟
چطوری می‌توانی تو چشم ما نگاه کنی؟!
چه بی گناه ساختی ما را بی پناه
چگونه به سرنوشتی که برای ما رقم زدی می‌توانی شب‌ها را با خیال راحت سر روی بالش بگذاری و بخوابی اما ببینی ما هر شب اشک به چشم، در حسرت دیدار و عوض شدن شرنوشتمان دست به دعا هستیم!
آیا نمی‌فهمید که دل ما از چی گرفته؟
آیا نمی‌فهمید چرا چشمای ما همیشه خیسه خیسه ؟

شما اشتباه کردید
شما گناه کردید
شما باعث غذاب شدید
شما بد رقم زدید سرنوشت ما را
شما سرنوشت خوب ما را تباه کردید
سرنوشت ما چنین نبود


نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 11:38 توسط اهورا| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ