تبليغاتX
با جدایی هیچی تموم نمیشه
با جدایی هیچی تموم نمیشه

Separation does not mean the end of our love

فاصله

یعنی

شب پهناور

سرد ...

بی انتها ...!

هر شب ، شب یلداست  ...!

⌂⌂⌂⌂⌂⌂⌂⌂⌂⌂⌂⌂⌂⌂⌂⌂

شب يلدات مبارك نفسم


-------------------------

منبع

نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 23:53 توسط اهورا| |



سردیم اگرچه دم به دم می سوزیم

مرگیـم  اگـر حیـات  می آمـوزیم

تاریخ ورق ورق به ما می گوید:

ما روز به روز بدتر از دیروزیم


نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 10:32 توسط اهورا| |

سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟

 

هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟

 

لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟


:ادامه مطلب:
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 13:37 توسط اهورا| |

 دیگر حتی سراب خوشی را هم نمی بینم ، دیگر حتی از نزدیک آشیانه را نمی شناسم.

 زندگی برایم یکنواخت شده است و روح زندگی در حادثه تلخ مرگ شوق نابود شده است.

تنهایی و بی کسی وجودم را افسرده کرده است و به من نای ادامه ی زندگی نمی دهـــد.

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 1:23 توسط اهورا| |

ديشب باز به ياد تو با چشماني باراني خوابيدم...

خوابت رو دیدم

اگر مي دانستم چقدر برام مقدس و ارزشمند

اگر می دانستی چقدر دوست دارم

من را این چنین غذاب نمی دادی

دلم براي لحظه به لحظه با تو بودن تنگ است..

نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 10:7 توسط اهورا| |


اون لحظه ها که پیش هم بودیم


مثل وقتی که عشقی بودو حرمت داشت

برای هم عزیز و محترم بودیم

هواتو دارمو، فکرت نمیزاره

روزای زندگی مو سر کنم بی غم

دلم خیلی گرفته، بی تو داغونم

دارم از دست میرم، ابری غمگینم


نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 9:42 توسط اهورا| |

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 10:51 توسط اهورا| |


نیستی ببینی شبا عاشقونست

بوی تو داره پر از بهونست

نیستی برنجی از غربت من

از گریه ها که تموم نمیشن

لحظه گرفتست

پنجره ماته

خونه اسیر خاطره هاته

نیستی صدا نیست که پر بگیره

نیستی بخندی عوض شه غربت

قصه بخنده رد شه مصیبت

نیستی که پلی نیست

نیستی که سرده

نیستی که دیره

نیستی که درده

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 11:46 توسط اهورا| |


نفسم عیدت مبارک

انشاءا... همیشه سالم و سلامت باشی

مواظب خودت باش


دوست دارم

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 12:10 توسط اهورا| |

بی تو هرگز نتوانم
لحظه ای چند بمانم
از غم هجر تو هردم
شعر و غم نامه بخوانم



بی تو هرگز نتوانم
در ره عشق برانم
درد هجر تو یارا
زده آتش همه جانم




بی تو هرگز نتوانم
غم از این دل برهانم
نام زیبای تو هر جا
گشته چون ورد زبانم




بی تو هرگز نتوانم
شب خود صبح رسانم
شده ای چون نفس من
از چه رو هیچ ندان

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 8:27 توسط اهورا| |

ما عاشق هم بودیم
حسی که یه عادت نیست
از من که گذشت اما
این رسم رفاقت نیست



اینکه منو از قلبت
بی واهمه می گیری
اینکه منو می بازی
دنبال کسی میری



وقتی همه ی دنیات
تنهایی و غربت بود
وقتی همه جا با تو
احساس یه وحشت بود



کی با همه ی قلبش
بغض شبتو وا کرد
کی حال تورو فهمید
کی با تو مدارا کرد




ما هر دو برای هم
هر ثانیه کم بودیم
کی جز تو نمی دونه
ما عاشق هم بودیم
نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 11:20 توسط اهورا| |

دیروز تا به امروز
دل گشته آتش افروز
این جان عاشق من
می خواند از سر سوز

گشته دلم هوایی
ای یار من کجایی؟
بنشسته ام به راهت
تا از سفر بیایی

چشمم به راه مانده
اشکی به رخ دوانده
این قلب چاک چاکم
جانم به لب رسانده

شب گشته پر ستاره
بی تو شبم چه تاره
از هجر رویت ای دوست
دل زارو بی قراره

بر گرد ای تو یارم
ای نو گل بهارم

مــــــــــی مــــــــــــــیرم از فراقت
صبـــــــری دگــــــــر نــــــــــــدارم
نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 22:48 توسط اهورا| |

دل بسوزد از فراق روی یار

از غم چشم و خم ابروی یار

کاش بودم من نسیم کوی او

تا بیاویزم به آن گیسوی او

تا که من دیدم رخ دلدار را

دادم از کف این دل غمبار را

گشت خونین دیده غمگین من

من شدم فرهاد و او شیرین من

جان خواهد زود تقدیمش کنم

هر زمان در شعر تکریمش کنم

بهر دیدار دو چشمانش چنین

گشته ام زار و پریشان و غمین

می زنم بر کوه هجران تیشه ای

من ندارم غیر او اندیشه ای

گر شود بی مهریش برمن پدید

می دهم جان را به قران مجید

گوییا از عشق او دیوانه ام

گرد روی شمع او پروانه ام

می رسد هر دم صدای هق هقم

ناله های قلب زار و عاشقم

من ز عشق او به بودن دلخوشم

گر چه خود سر تا به پا در آتشم

هر زمان آماج حرف مردمم

در میان حرف ها سر در گمم

مردمان گویند((ننگی بر تو باد

از چه رو عشقی به قلبت پا نهاد؟

دست بردار از چنین دیوانگی

کن حذر از عشق و از مستانگی

بی گمان عشق تو باشد یک هوس

عاشقی در این زمان این است و بس))

آری آری مردمان تهمت زنند

تار بهتان دور عشق ما تنند

لیک من تا جان بباشد در برم

شعر گویم از فراق دلبرم

گویم از مهر و محبّت یک صدا

تا نمایم بر همه عشق و وفا

ای خدا  رحمی نما بر من کنون

گشته این دل از فراقش پر ز خون

من نخواهم زندگی بی یار خود

خسته ام از هجر آن دلدار خود

یا مرا پیش دلدارم رسان

یا که جان از جسم بی جانم ستان
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 18:49 توسط اهورا| |

منو بگير، از اين روزهاي در به در
از اين روزها، از اين شباي بي ثمر
منو ببر، به خاطرات رفته اون روزهاي كه
تو جا گذاشتي پشت سر

تو كوچه ها ، نميشه بي تو پرسه زد
خيابونها ، غريب و غم گرفته اند
كجا برم، چرا نميرسم به تو
كجايي پس، چرا نميرسي به من

حالاكه نيستم اشك تو كي پاك كنه
كي عاشقونه مينويسه اسمتو
بدون من ، هزار سال ديگه هم
بدون كسي ، نميشكنه طلسم تو

چقدر حرف ، مونده و نميشنوي
چقدر راه ، مونده و نميكشم ببين
كجاي قصه پس دادي منو
محال بي ، پناه تر از اين بشم

غريبگي نكن دلم غريبه نيست
همونه كه ، برات ستاره چيده بود
بگو كه يادته بگو كه يادته
همون كه گفتي از خدا رسيده بود

تو شونتو، نميسپري به هق هق ام
نَميگي عاشقي نَميگم عاشقم
نتو ديگه برام اون عشق سابقي
نه من ديگه برات گل شقايقم...
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 9:47 توسط اهورا| |

به مجنون گفتن: اگه لیلی وجودنداشت یا اصلا عاشقش نبودی چی می شد؟

جواب داد: اون موقع من دیگه اسمم مجنون نبود و لیلا هم لیلی نبود

میدونید یعنی چی٬ یعنی اگه یه روزی مجنون شدی یک لیلی داشته باش. عشق ورزیدن به کسی لباس پوشیدن نیست که هر موقع هوا سرد شد٬ یا ازش خسته شدی عوضش کنی. وقتی عاشق شدی یعنی خونت هم عاشق شده حالا اگه خواستی عوضش کنی بسم الله  ولی امکان زنده بودنت صفر درصده

فرهاد واسه رسیدن به معشوقش به سینه بیستون تیشه میزد٬مجنون برای رسیدن به لیلی مجنون و اواره شد٬بیژن از عشق یار خود٬ از خود بی خود شد.
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 9:40 توسط اهورا| |

من از این فاصله ها دلگیرم بی تو اینجا چه غریبانه شبی میمیرم
سالیست که میخواهم ازینجا بروم
ولی افسوس که در قلب زمین زنجیرم  ....
در غم عشق نداشتنت روی سجاده احساس تو جان میگیرم !


نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 9:23 توسط اهورا| |

نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 18:23 توسط اهورا| |

اگر سخنی بایدم همی گفتن . اجازه از دل همی باید گرفت که دل صاحب سخن است

و زبان ناقل آن ... اگر سخنی از من طالبید هنوز ! از منی که اکنون بی دل تازه گذشته ام ...

شما را قسم به هر رهگذری که می گذرید خبرم کنید اگر نشانی از دزد مادرزاد دلم یافتید !

که به چنگش آرم و داد جوانی ازو بستانم و چونان خاری ز ساقه گلم آغوش گیرم ... خبرم کنید
 
تا برهنه برهنه تازیانه نگاه زنم بر اندام شکننده  آرامش و تشویش دهم  سر زلفان نارش را ...
 
برم کنید که دزد مادرزاد دل خیره خیره سینه ام را شکافته ودر حال بی خبری دل از من ربوده ومن
 
چاک داده را به میان خونابه شور رها بگذاشته ...

به کدامین مذهب

به کدامین فرمان

به حکم کدامین خدا ...

او آزاد می گردد و خون مرا قمار نازبازی خود می کند ؟!

اگر یافتید آن مست صیاد زیبا را ... به شکارش باز آرید

شما را قسم به سخن .. به منش باز آرید تا سرش را به سینه ام بفشارم به منش باز آرید تا

به دادگاه دلدادگی برمش و به حکم دزدیدن دل صد عمر بوسه نثارش  کنم !


نوشته شده در شنبه نهم آذر 1387ساعت 10:45 توسط اهورا| |

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 11:35 توسط اهورا| |



به که گویم که تو منزلگاه چشمان منی

به که گویم تو نوازشگر دستان منی

به  چه سازی بسرایم دل تنهای تو را

به که گویم که تو اهنگ دل و جان منی

گر چه پاییز نشد همدم و همسایه ی من

به که گویم که تو باران زمستان منی



همه رفتند و از این شهر دلم تنها ماند

به که گویم که تو عمریست  که مهمان منی

گر چه خورشید سفر کرد ز کاشانه ی ما

به که گویم که تو عمری مه تابان منی



نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 23:19 توسط اهورا| |


خدايم . آه اي خدايم.
صدايت ميکنم بشنو صدايم.
شکنجه گايست اين دنيا.

جايم به جرم عاشقي اين شد سزايم.

نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 16:39 توسط اهورا| |



دیشب خوابت رو دیدم

بخدا به مرز دیونگی رسیدم

نصف شب که از خواب پریدم

همش دنبال تو می گشتم

دارم بی گناه از دست می رم

به جون تو دارم دیونه می شم
 
نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 9:25 توسط اهورا| |

از هر كه پرسيدم، گفت فراموشش كن. اما چگونه؟ هيچكس نگفت. يكي گفت: ديگر بدو فكر نكن. اما  چگونه به او فكر نكنم، در حالي كه هر لحظه يادش در خاطر من است. ديگري گفت: ديگر به او نگاهي  نكن  اما چگونه نگاهش نكنم، در حالي كه نگاه تنها مسير ميان من و اوست. ديگري گفت: نگاهش را  ناديده بگير. اما چگونه نگاهش را ناديده بگيرم، درحالي كه نگاهش در هر آينه پيداست. تمام راه حلها را  امتحان كردم، اما نشد. هر روز خاطره اش تازه تر است از ديروز و هر روز نگاهش همان نگاه ديروز است، همان نگاه اول روز  چگونه مي توانم فراموشش كنم در حالي كه در تك تكِ ستاره هاي آسمان بر قطره، قطره ي موجهاي دريا و بر برگ برگِ سبزِ سرو نامش را نوشته ام. و از صداي چكاوك، و از صداي بلبل، و از سكوت قاصدك، تنها صداي سلام او را مي شناسم. در هر آينه اي، و بر هر ديواري، قابي از نگاهش نصب كرده ام.

حال از خود تو مي پرسم: چگونه فراموشت كنم ! چگونه ديگر نگاهت نكنم؟! چگونه ديگر نامت را نياورم ! چگونه ديگر در آينه بنگرم؟! چگونه ديگر صدايت را نشنوم؟! وچگونه ديگر آمدنت را به انتظار ننشينم؟! اي كاش پاسخم مي دادي. اي كاش فقط براي يك لحظه سكوت را مي شكستي. از تو مي پرسم:  چگونه به آسمان نگاه كنم، و ماه رخ تو را هر شب تمام نبينم؟! چگونه چشمه آب را بنگرم، و جوشش مهرباني ات از خاطرم نگذرد؟! چگونه به كوه نگاهي اندازم، و عظمت و بزرگي نگاهت را نجويم؟! چگونه از كنار نسيم بگذرم، و بوي خوش تو به مشامم نرسد؟! چگونه موجهاي دريا را ببينم، و ياد نام تو روي شنهاي ساحل نيفتم؟! چگونه؟!

بگو چگونه مي توانم با تمام آنچه دارم، هرچند جز نگاهت هيچ ندارم، وداع كنم و فرض كنم از ابتدا هيچ نداشته ‌‌ام؟! چگونه باور كنم حرفهاي شقايق همه دروغ بوده است؟! و تمام حرفهاي قاصدك، و اميد گنجشك، و تمام ‌خاطرات پرستو. چگونه باور كنم تو ديگر نگاهم نخواهي كرد؟! چگونه باور كنم زندگي به همين سادگي مسير جاده تو را از من جداكرد؟! چگونه باور كنم آن بيابان كه جز برهوت تنهايي نيست خيلي وقت است آغاز گشته است؟! چگونه باور كنم سرابي بيش نبودي؟! چگونه باور كنم جاده سنگدلي اش را براي همگان تنها در زندگي من به نمايش گذاشت؟! چگونه باور كنم ماه از سرزمين من گريخت، بي آنكه مهتابي او را بربايد؟! تو بگو چگونه بايد باور كنم؟


خودت مي‌دوني كه اين براي من ممكن نيست و نخواهد بود، پس بيا كه بيشتر از اين عذاب نكشم.
نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 23:41 توسط اهورا| |


اي همه نفس من

غم و بدبختي كه با ياد تو باشه

به سعادت و خوشبختي كه بي ياد تو باشه ترجيح مي‌دهم

تو فقط نوشته‌ها را مي‌بيني و مي‌خواني

 حال كه من از ايمانم برايت مي‌نويسم

 

 

ايماني كه با تمام وجود تو را مي‌خوانم

من يه قسم خوردم

من عهد كردم

با خدايم

كه تا جان در تن دارم

 

 

تو را تا هميشه دوست بدارم

و چشم انتظارت بمانم

فراموشت نمي‌كنم

همه درد من اين هست كه مي پندارم

تو را روزي فراموش خواهم كرد

اما من بي تو خواهم مرد

 

نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت 16:14 توسط اهورا| |

من ميروم



ميروم به جايي كه تو نباشي!
نميدانم چرا هر كجا رفتم ياد تو از خاطرم بيرون نرفت
رفتنم بهونه اي بود براي فرار
فرار از خاطرات ولي انگار قرار نيست از ذهنم پاك شوي و من بايد تا زماني كه زنده ام رنج بكشم
رنج نبودنت



رنج بي وفايي
رنج رفتن و تنها ماندن
تا كي با خاطراتت زندگي خواهم كرد
درد و رنج فراوان نبودنت در نياز بودنت ديوانه ام كرد
من مست وجودتم و همانند اولين بار هنوزم دوستت دارم و مي پرستمت ني ني گل مهربونم.


نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387ساعت 13:55 توسط اهورا| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ