Separation does not mean the end of our love
با قلب لبریز از غمم امشب صدایت میکنم با اشتیاق دیدنت، دل را فدایت میکنم . . . تو همونی که بهونه خنده هامی تو همونی که مرحم درد و غصه هامی تو همونی که نیاز نفسهامی تو رویایه خوب دلمی تو حس خوب رهایی از قفسی تو همونی که برات می میرم تو همونی که شب ها به یادش می خوابم تو همونی که تو فشار لحظه ها سنگ صبورت بودم تو همونی که ای گل که از دوریت می سوزم تو ستاره شب منی مهتابی که روشنی دلمی کاش دستت تو دستام بود تو دل لرزان پر از شوری تو اوج لحظه های منی تو همونی ... سرگردانم از گردان سرگردانم از جریان گردان از فلک از زمان سرگردانم گِرد خود گردانم گِرد خود گریانم سرگردانم از بودن از چرا بودن سرگردانم چوب باز به نقطهای رسیدهام که آیا باز هم میتوانم، بمانم جادهها خوابیده کوچهها صوت و کور رهگذران و عابران خفته نه نور چراغی از دور دست که جاده را روشن کند، لحظه لحظه نه خش خش پایی که سکوکت کوجه را بشکند، آرام آرام خودکار سیاه ورق سفید لب پنجره شب مهتابی دست لایه موها نگاه گریان به جادهی چشم انتظاری اما نه .... باید کاری کرد چراغم را بر میدارم به سراغ جادهها میروم و خواب جادهها را برهم میزنم ساکت میمانم تا صدای پایه تو را که برخواهی گشت و سکوت کوچه را طنین نو میدهی بشنوم. ... روشنی را از روز و تاریکی را از شب، شب و روز می گیرم تا شاید یک روی یا یک شب از تو خبری شود، تو بیایی. غوغا را از روز می گیرم و پیوند می دهم به شب که نکند خوابم بگیرد، آخه منتظر تو هستم سکوت را از شب می گیرم و پیوند می دهم به روز تا اگر آمدی صدای پایت را بشنوم روی تقویم بر بلندای همان روز می نویسم شاید فردا... هزاران سئوال از دیروز و امروز از روز و شب دارم .... ای چشم و گوش بسته این گونه به غم خفته مرا در تابوت در بسته حرفهای دارم در دل خسته می گذرم، لب به سکوت بسته از تمام دوستاني كه به وبلاگ سر زدند و تولدش رو تبريك گفتتند تشكر ميكنم با آروزي شادي براي همه دوستان بهار ديگر در راه است و اين را من كه پابه پاي روزهايت در راهم ميدانم ميلادت ذات زندگي من است هستي من آميزه از ميلادت است نسيم بهارت در انحناي عرق ريزان تابستان وزيد و اين گونه ميشود كه شكوفهاي صورتي بر درخت زندگي من و ما ميشكفد بهار من تولدت مبارك برات از درگاه خداوند منان آرزوي شادي سلامتي و موفقيت خواستارم اميدوارم 100 سال عمر كني ببخش اين تولد مثل تولد سالهاي قبل نبود. تنهایی در طوفان بی کسی مانده آخرین فریادهای غم بارش که تو را میطلبد بشنو عجله کن، ممکن است بمیرد ... زود دیر خواهد شد ... خستهام خسته به بلندایه تاریخ سوختهام سوخته تر از شهر قصهها زندانیم در بُعد نامعلوم زمان ماندهام در لابلای تاریخ در تر و خشک هستی اما افسانه نیستم حتی در ذهن عاشقی که هم درد من است، چون من بی کس و تنهاست جایی ندارم تاریخ خسته از به دوش کشیدن حادثه و داستان تلخی چون من بی روح بی جسم نفس زمان را آلوده میکنم نه قهرمانم نه افتخار و نه تیشه به دست، کوه کن هم نیستم تنها روی تن خسته خود اسمت را مینویسم تا غبار چشم کسی را نیازآرد با زغال مینویسم چنان زغال را روی پوست خود میکشم که رنگ مرده و بی روح سیاه زغال به رنگ قرمز پوستم تبدیل شود رخ و شکوه زیبایه اسم تو زندگی را زیر پوستم نمایان میکند لبخندی تلخ آه سرد گویا خون در رگهایم جاریست گویا من زندهام اما فهمیدن آن از یاد تو بود از یاد تو ... از این پاشیده خرم دانه ای کم از این دریایه خون پیمانه ای کم طبیعت را چه باک از رفتن ما ز دنیایه جنون دیوانه ای کم روزهای مدیدی است که سرگردانم در کار خویش و روزگارم از بودنم !؟؟ از چگونه بودنم !؟؟ وز برای چه بودنم !؟؟ و باز بدان نقطه رسیدم که نمی دانم آیا باز هم می توانم بنویسم یا نه ... ![]()
«بايد برم» براي تو فقط يه حرف ساده بود
کاشکي مي ديدي قلب من به زير پات افتاده بود
شايد گناه تو نبود، شايد که تقصير منه
شايد که اين عاقبتِ اين جوري عاشق شدنه
سفر هميشه قصه رفتن و دلتنگيه
به من نگو جدايي هم قسمتي از زندگيه
هميشه يک نفر ميره آدم و تنها مي ذاره
ميره يه دنيا خاطره پشت سرش جا مي ذاره
هميشه يک دل غريب يه گوشه تنها مي مونه
يکي مسافر و يکي اين وره دنيا مي مونه
دلم نمياد که بگم به خاطر دلم بمون
اما بدون با رفتنت از تن خستم ميره جون
بمون براي کوچهاي که بي تو لبريزه غمه
ابري تر از آسمونش ابراي چشماي منه
بمون واسه خونهاي که محتاج عطر تن توست
بمون واسه پنجره اي که عاشق ديدن توست!![]()

![]()
![]()



![]()


![]()

![]()
![]()

![]()

![]()

![]()

![]()
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |



