تبليغاتX
با جدایی هیچی تموم نمیشه
با جدایی هیچی تموم نمیشه

Separation does not mean the end of our love

رفتی و شکست قلب بی گناهم

نشکفته پژمردن آرزوهایم

تنهایی به کام من ریخت،درد و ماتم

رفتی و شادی غریبه شد با من

خاموش نمی شود،با هزار اشک و آهم

سرزمین آتش گرفته ی قلبم

بیا ای زندگی،تو هم بگذر از من

سیرم از تو،بس کن دیگر!

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 17:53 توسط اهورا| |

پشت شيشه هوا تاريك است

پشت شيشه ديوار بلند است

در سكوت اتاقم، صداي چيك چيك اشكم ترانه اندوه مي‌نوازد

پايان برگ‌هاي سپيد دفتر آغاز يا تو بود

پشت شيشه ديواري سياه قد علم كرده

گويي به هيچ كجا راه من باز است

پشت ديوار صداي خنده عابري، سكوتم را تلنگر مي‌زند

آه

اي رهگذر، من را يا خنده‌هاي زيبايه "نفسم" انداختي

دستهايم چون نهالي سست مي‌لرزد از خالي بودن دستهايم در دست تو

روحم با قطره قطره اشكانم زره زره از وجودم خشكيد

ديگر از بي تو بودن وحشتي تنم را مي‌لرزاند

پشت شيشه سرد است

پشت شيشه هوا تاريك است.

نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 18:4 توسط اهورا| |

من و همراه هميشگيم، خودكار و افكار و ذهن خستم، امشب يك هدف دارم

با هم در تلاشيم كه بتوانيم

بتوانيم از رخ زيبايت بازگو كنيم

اما

اما عاجزيم از اين كار

همه سكوت مي‌كنيم و مي‌گوييم:

تو بهاري

دوستت دارم هنوز

بهار من

نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 17:56 توسط اهورا| |

ديده به چه اميدي بر بندم

سر به دامان كي گذارم

قلبم به درد آمد باز

گويي تو را مي‌خواند اي دل نواز

بي تو نتواند سر كند

صدايش مرا لرزان كند

راه چاره يكي بيش نيست

كشيدن اسمت بر تن خويش نيست

به يك لظحه آرامم گيرد

شراب چشمانم مرا گيرد

اين چنين است قصه شب من

اين چنين است راز دل من


نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 12:16 توسط اهورا| |

هر از گاهی دریا هوس میکنه به ساحل سری بزنه

براش مهم نیست ساحل دستشو میگیره یا نه

مهم اثبات وفاداری دریاست . . .

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 7:42 توسط اهورا| |

اون که به می گفت کنار من میمونه تا همیشه
می گفت هیچی نمیتونه باعث جداییمون شه

حالا 
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 20:24 توسط اهورا| |



دوستت دارم
به آن اندازه که نه می توانم بگویم
نه می توانم بنویسم
و نه می توانم ابرازش کنم
پس تو با قلبت که دریایی بیکران است، احساسش کن.


نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 20:5 توسط اهورا| |

شهر من گور آرزوهايم

شهر تو دفتر خاطراتم

كوچه‌هاي شهر من مشت مشت خاك گورم

كوچه‌هاي شهر تو برگ برگ دفتر خاطراتم

از شهر من هياهو

از شهر تو سكوت

روي تن من خط خوردگي‌هاي خاطراتت

يه جاده دور تا شهر تو

كه راه دارد تا خاطراتم

من و يك دنيا خاطره مبحوس در خاك گور

اما ديده‌ام سوي شهر تو

بر بالاي گورم روي سنگ قبر

نشاني از نامم نيست!

حتي توي قبر صبرم نمي‌گيرد

با مرور هر روز خاطراتمون آرامم نمي‌گيرد

شهر من به پايان راه رسيده

شهر تو آرزوي در دل نشسته

طلوع كن در شهر من

تا نور افشاني شود فضاي وجودم

نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 10:59 توسط اهورا| |

 

بعد از رفتنت زندگيم را حبابي بر بركه غم كردي كه هر لحظه است فنا شدند!

نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 10:47 توسط اهورا| |

شدم تو شهر غم هام

حالا رفتی بی تو من می میرم

گل حسرتو بی تو می چینم

ترانه ی عشقو واست می خونم

اگه برگردی بمونی پیشم

بدون دیگه اسرت نمی شم

دیگه فرقی نداره واسم

آخه بی کسم

بعد تو یه عاشق خیالیم

بیا پیشم عزیزم

تا ابد پای عشقت می شینم

می کوشه این فکرا منو یه روز

آخه نمی تونم جز تو کنار کسی دیگه بشینم.

همیشه خاطرات با تو بودن واسه من مثه خوابو خیاله

راه به تو رسید خیلی زیاده

می خوام با پای پیاده بیام پیشت تو

تا از ته دل بهت بگم تا بی نهایت ها دوستت دارم....

نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 10:1 توسط اهورا| |

کاش بودی و میشنیدی بعد از رفتن تو

پشت سرم چی که نمی گن . . . !

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 22:51 توسط اهورا| |

امشب دوباره عطر تو را بو کردم

خاطراتت دوباره زنده شد
و به یادت اشک ریختم
چقدر جایت کنارم خالی شد
و من
در حسرت نگاه معصومانه ات ماندم
امشب دوباره عطر تو را بو کردم
یادم امد که با من بودی
دوباره با غم خو کردم
کاش می امدی
ومن
از شوق به آسمان می رفتم
باران می شدم
قطره ای
روی رخت می گشتم
عطر تو در فضا می پیچید
ومن...

همیشه عطر تو را بو می کردم



می نوازم يادت را...  

رد پای تو هنوز مانده بر روی غروب لحظات

تو نرفتی زينجا

ياد تو پر شده در خاطره ها .....



ني ني گلم

يه عالمه دل تنگتم

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 11:53 توسط اهورا| |

چرا  غمگینی ؟

عاشق شدم

آیا عشق شیرین است ؟

بله شیرین تر از زندگی

لذت تنهایی چیست ؟

فکر به او و خاطرات او

دلت کجاست ؟

پیش او

قلبت کجاست ؟

او برده

پس حتماً بی رحم بوده ؟

نه اصلاً

چرا ؟

چون باز هم او را می پرستم

چشم به راه کی هستی ؟

او

تا کی ؟

تا همیشه ...

نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 11:48 توسط اهورا| |

چند ورق و خودکار

یه ماشین حساب

و یه عالمه خاطرات

.

.

.

نه انگاری فایده نداره
غم من حد و حساب نداره

 

 

نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 18:22 توسط اهورا| |

نیستی

و من خوب می دانم

این دل گرفته هر چقدر هم ببارد

نه خزان تنهایی ام

می شود بهار

نه لوت سینه ام

لاله زار

و  نه یأس واژه های ذهنم

یاس سپید!

اما

بغض می شوم

ببارم

شاید به کنج آسمان دلم

پیدا شوی

رنگین کمانم!

 

نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 12:50 توسط اهورا| |

با قلب لبریز از غمم امشب صدایت میکنم 

 با اشتیاق دیدنت، دل را فدایت میکنم . . .

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 19:56 توسط اهورا| |

گفتي مي خوام بهت بگم همين روزا مسافرم
«بايد برم» براي تو فقط يه حرف ساده بود
کاشکي مي ديدي قلب من به زير پات افتاده بود
شايد گناه تو نبود، شايد که تقصير منه
شايد که اين عاقبتِ اين جوري عاشق شدنه

سفر هميشه قصه رفتن و دلتنگيه
به من نگو جدايي هم قسمتي از زندگيه
هميشه يک نفر ميره آدم و تنها مي ذاره
ميره يه دنيا خاطره پشت سرش جا مي ذاره
هميشه يک دل غريب يه گوشه تنها مي مونه
يکي مسافر و يکي اين وره دنيا مي مونه

دلم نمياد که بگم به خاطر دلم بمون
اما بدون با رفتنت از تن خستم ميره جون
بمون براي کوچه‌اي که بي تو لبريزه غمه
ابري تر از آسمونش ابراي چشماي منه
بمون واسه خونه‌اي که محتاج عطر تن توست
بمون واسه پنجره اي که عاشق ديدن توست!
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 15:22 توسط اهورا| |

تو همونی که بهونه خنده هامی

تو همونی که مرحم درد و غصه هامی

تو همونی که نیاز نفسهامی

تو رویایه خوب دلمی

تو حس خوب رهایی از قفسی

تو همونی که برات می میرم

تو همونی که شب ها به یادش می خوابم

تو همونی که تو فشار لحظه ها سنگ صبورت بودم

تو همونی که ای گل که از دوریت می سوزم

تو ستاره شب منی

مهتابی که روشنی دلمی

کاش دستت تو دستام بود

تو دل لرزان پر از شوری

تو اوج لحظه های منی

تو همونی ...

نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 22:0 توسط اهورا| |

سرگردانم از گردان

سرگردانم از جریان گردان

از فلک از زمان

سرگردانم

گِرد خود گردانم

گِرد خود گریانم

سرگردانم

از بودن

از چرا بودن

سرگردانم

چوب باز به نقطه‌ای رسیده‌‌ام که آیا باز هم می‌توانم،

بمانم

نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 10:9 توسط اهورا| |

جاده‌ها خوابیده

کوچه‌ها صوت و کور

رهگذران و عابران خفته

نه نور چراغی از دور دست که جاده را روشن کند،

لحظه‌ لحظه

نه خش خش پایی که سکوکت کوجه را بشکند،

آرام آرام

خودکار سیاه ورق سفید

لب پنجره شب مهتابی

دست‌ لایه‌ موها

نگاه گریان به جاده‌ی چشم انتظاری

اما نه ....

باید کاری کرد

چراغم را بر می‌دارم به سراغ جاده‌ها می‌روم

و خواب جاده‌ها را برهم می‌زنم

ساکت می‌مانم تا صدای پایه تو را که بر‌خواهی گشت و سکوت کوچه‌ را طنین نو می‌دهی بشنوم.

...

نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 23:57 توسط اهورا| |

روشنی را از روز

و تاریکی را از شب،

شب و روز می گیرم

تا شاید

یک روی یا یک شب از تو خبری شود، تو بیایی.

غوغا را از روز می گیرم و پیوند می دهم به شب که نکند خوابم بگیرد، آخه منتظر تو هستم

سکوت را از شب می گیرم و پیوند می دهم به روز تا اگر آمدی صدای پایت را بشنوم

روی تقویم بر بلندای همان روز می نویسم شاید فردا...

هزاران سئوال از دیروز و امروز از روز و شب دارم

....

نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 20:47 توسط اهورا| |

ای چشم و گوش بسته

این گونه به غم خفته

مرا در تابوت در بسته

حرفهای دارم در دل خسته

می گذرم، لب به سکوت بسته


نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 12:11 توسط اهورا| |

دفتر نوشته هامو پیدا نمی کنم

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 21:51 توسط اهورا| |

از تمام دوستاني كه به وبلاگ سر زدند و تولدش رو تبريك گفتتند تشكر مي‌كنم

با آروزي شادي براي همه دوستان

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 14:8 توسط اهورا| |

بهار ديگر در راه است

و اين را

من كه پابه پاي روزهايت در راهم مي‌دانم

ميلادت ذات زندگي من است

هستي من آميزه از ميلادت است

نسيم بهارت در انحناي عرق ريزان تابستان وزيد

و اين گونه مي‌شود

كه شكوفه‌اي صورتي بر درخت زندگي من و ما

مي‌شكفد

بهار من تولدت مبارك

برات از درگاه خداوند منان آرزوي شادي سلامتي و موفقيت خواستارم

اميدوارم 100 سال عمر كني

ببخش اين تولد مثل تولد سالهاي قبل نبود.

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 10:2 توسط اهورا| |

تنهایی در طوفان بی کسی مانده

آخرین فریادهای غم بارش که تو را می‌طلبد بشنو

عجله کن، ممکن است بمیرد

...

زود دیر خواهد شد

...

نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 10:31 توسط اهورا| |

خسته‌ام

خسته به بلندایه تاریخ

سوخته‌ام

سوخته تر از شهر قصه‌ها

زندانیم در بُعد نامعلوم زمان

مانده‌ام در لابلای تاریخ

در تر و خشک هستی

اما افسانه نیستم

حتی در ذهن عاشقی که هم درد من است، چون من بی کس و تنهاست جایی ندارم

تاریخ خسته از به دوش کشیدن حادثه و داستان تلخی چون من

بی روح بی جسم نفس زمان را آلوده می‌کنم

نه قهرمانم نه افتخار و نه تیشه به دست،

کوه کن هم نیستم

تنها روی تن خسته خود اسمت را می‌نویسم تا غبار چشم کسی را نیازآرد

با زغال می‌نویسم

چنان زغال را روی پوست خود می‌کشم که رنگ مرده و بی روح سیاه زغال به رنگ قرمز پوستم تبدیل شود

رخ و شکوه زیبایه اسم تو زندگی را زیر پوستم نمایان می‌کند

لبخندی تلخ

آه سرد

گویا خون در رگهایم جاریست

گویا من زنده‌ام

اما فهمیدن آن از یاد تو بود

از

یاد تو

...

نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 10:28 توسط اهورا| |

از این پاشیده خرم دانه ای کم

از این دریایه خون پیمانه ای کم

طبیعت را چه باک از رفتن ما

ز دنیایه جنون دیوانه ای کم

نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 10:42 توسط اهورا| |

نی نی گلم

دلم برات خیلی خیلی تنگه

نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 11:40 توسط اهورا| |

روزهای مدیدی است که سرگردانم در کار خویش و روزگارم

از بودنم !؟؟

از چگونه بودنم !؟؟

وز برای چه بودنم !؟؟

و باز بدان نقطه رسیدم که نمی دانم آیا باز هم می توانم بنویسم یا نه ...

نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 11:27 توسط اهورا| |

نویسنده نیستم ولی می‌نویسم

سراینده نیستم ولی می‌سرایم

گرفتار و مبحوس در چارچوب دفترم

ناتوان از بال گشودن در خاروخص کلماتم

خسته تر از اسم کتاب روی جلد آن

خاکی تر از کتابهای نخوانده‌ام

...

..

.

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 11:11 توسط اهورا| |


نیستم...

مدّت هاست...

و نخواهم بود...

و نخواهم ماند...

و نخواهم رفت...

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 10:14 توسط اهورا| |

مدتي است شب‌هاي سرد

اشك، مژه‌هاي چشمم را آب تر مي‌دهد

تا جاري باشم از انتظار

در غروب سرخ چشمانم نفسهايت را زمزمه مي‌كنم

و آنگاه است كه نفسهايم را عميقتر مي‌كنم و اشك حسرت مي‌ريزم

قسم به ياد تو حس غرور خواهم كرد

سوار جاده انديشه‌ام، نمي‌دانم

ز كوچه‌هاي خيالت عبور خواهم كرد؟

نسيم نفسهايت كوچه‌هاي انتظارم را خنكي و طراوت مي‌بخشد

گرمي نفسهايت قلب سردم را گرمي مي‌بخشد.


نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 12:12 توسط اهورا| |

خيلي نوشتم آب

تا باران ببارد

اما...

نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 10:16 توسط اهورا| |

 هرگاه شادم یاد تو غمگینیم می کند. هرگاه غمگینیم یاد تو شادم می کند

پس هر دو را دوست دارم چون حکایت از تو می کند…

نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 11:32 توسط اهورا| |

از وقتي رفتي روزهام هزار هزاره

دلم غوصه داره بي قراره

از روزي كه رفتي خوشي‌هام يكي دوتا شد

اون هم پرپر جدايي‌ها شد

از وقتي رفتي من ديگه من نيستم

شدم اسير تنهايي يگه كسي نيستم

از وقتي كه رفتي هم اوتاق تنهايه اوتاقم گشتم

خسته و جدا از دوستان گشتم

از وقتي كه رفتي كار هر شبم شده بغل كردن عكست

حس كنم نيمه شبها كنارت

از وقتي كه رفتي اي مهربون نامهربونم

بغض سنگينم رو هر شب مي‌تركونم

از وقتي كه رفتي ...

نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 0:42 توسط اهورا| |

خدايا

اي خداي من

حادثه بيافرين

نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 0:23 توسط اهورا| |

خوشی را در کدامین سرزمین به کامم خوش کردی

خوشی که پرپر شد

باعت گناه تازه از غم شد

غذاب سرشار از حسرت

از یاد و یادگارت

خوشی که از غمت شد

از حضور آشکارت در غمم

از بودنت در افکارم

غمی که به کامم خوش بود

یادی که در یادم کم نبود

چه بسا از دوری بی گمانت بود

دوامم از غم بود

غمی که ز یادت فزون بود

تو همون حس غریبی

تو همون عشق خدایی

بودنم از بودنت بود

از بودنت در غمم بود

این بود غم بودنم

هر چه بود کم نبود

نفسم بریده در قفس بود

نفسم هم نفس، نفست بود

خوشی را در کدامین دنیا به کامم خوش کردی

بی خبری آیا، خوشی

برام غریبه شد خیلی

خوشی من از بودنت بود

از حضورت در کنارم بود

عشقم غمت بود

حالا بگو کجایی

کجایی...

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 10:47 توسط اهورا| |

نگاهی خیره به صندلی کز کرده به دیوار
صندلی هم به دیوار تکیه کرده
او دیگر باید روی پای خود می ایستاد اما ...
بر روی آن جای من خالیست یا جای با شکوه تو؟
که این بار نگاهم به تو خیره گردد و از گرمی حضورت پر ز شوق گردم
گاهی لبخندی تلخ و گاهی چند قطره اشک سرد
اما من می دانم که جای هر دوی ما خالیست
تو رفتی و ز من گذشتی و من هم چندیست در پی تو آواره
پس جای هر دوی ما خالیست
جسم بی جانم اینجا روح خسته ام دربه در تو
کجایی ... ؟!؟!؟!؟؟
زیر آسمان کدامین شهری ؟
رخ زیبایت را آفتاب کدامین شهر هر روز با گرمی بی کرانش نوازش می کند
خورشید تابان بی آنکه تکاپوی ز خود نشان دهد هر روز گل رویت را می بوسد
حقا که حسادت دارد.
اما من، منه دل شکسته پی تو زمین و زمان را به تکاپو انداختم اما نشانی از تو نیست
آیا این انصاف بود ؟!؟!؟
آیا از پنجره به آسمان سیاه نگاهی انداختی ؟
دریافتی که سیاهی شب های تو همانند روزهای سیاه و تلخ من است ؟
باز نگاهی اشک آلود به صندلی خالی و تجسم حضور سبزت...
اما یک لحظه به خود آمدن و دیدن جای خالیمان روی صندلی
ای وای چه حس بدی
ای وای که باز دنیا سرم خراب شد
ای وای که باز قلبم گرفت
ای وای که باز ...
برگرد تا لحظه هایم معنی دوباره پیدا کنند
برگرد تا جون تازه بگیرم
برگرد چون تو فراموش شدنی نیستی
برگرد تا صندلی اتاقم بیش از این جالی خالی ما را حس نکند


دوستت دارم از همیشه تا فردای قیامت

نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 11:32 توسط اهورا| |

نيستي دارم دق مي کنم
نيستي دارم مي پوسم
عکساتو من يکي يکي بر مي دارم مي بوسم
پيرهن يادگاريتو هر شب دارم بو مي کنم
براي برگشتن تو به آسمون رو مي کنم
نيستي دارم دق مي کنم
نيستي دارم مي پوسم

عکساتو من دونه دونه بر مي دارم مي بوسم
از خدا مي خوام دوباره تورو ببينم روبروم
قسم به اشک حسرتم فقط همينه آرزوم
نيستي دارم دق مي کنم
نيستي دارم مي پوسم
عکساتو من دونه دونه برمي دارم مي بوسم
يه عالمه گل مي يارم همه رو پر پر مي کنم
هر شب دارم همين جوري تنهايمو سر مي کنم
تمام اشکم هديه نبودنت کنار من
نمي دوني چي مي گذره به قلب بي قرار من
واي که چقدر سخت برام ثانيه ها بدون تو
دلم مي خواد باز ببينم چشاي مهربون تو
نيستي دارم دق مي کنم
نيستي دارم مي پوسم
عکساتو من دونه دونه بر مي دارم مي بوسم

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 14:20 توسط اهورا| |

من اینجام

اسیر تن اسیر اتاق

روزها را می پیمایم در شرایط سخت

یکی پس از دیگری و دیگری از پس دیگری

و من خسته از روزها

شب گرم، اشک سرد روی گونه جاری

اتاق تاریک، تیک تیک ساعت جاری

و من با رویایه دیرینه در تعامل

زیباست و ریشه سوز

آرامبخش و جان سوز

و من

سر کردن شبی دیگر اما

اما

بی تو - بی تو

وای بر لحظه های من

ناتوان از بستن چشمهایم

در حسرت خواب دیگر از تو

تا تو باشی در کنارم

نوازش موهایت با دستانم

تا باشم مردی خندان از گذشته

نکشم آهی سرد از آینده

و من

در تاریکی و ظلمان شب

جز نقش تو در نظر نیامد

جز کوی تو رهگذرم نیامد

خواب اگر به چشم هم خوش آمد

حقا که به چشم من نیامد

نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 11:55 توسط اهورا| |

می بینی سکوتم را؟

می بینی نداشتنت چه بر سر فریاد خاموشم آورده است؟

می بینی دیگر رویای داشتنت هم نمی تواند تن لرزه های شبانه ام را آرام کند

می بینی هق هق نگاهم چه سرد بر دیواره ی همیشه جاودانه ی نبودنت مشت می زند؟

می بینی؟؟

دیگر شانه هایم تاب تحمل خستگی هایم را ندارد...

دیگر چیزی از کوله ام باقی نمانده...

می بینی درماندگی ام را؟

نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 16:40 توسط اهورا| |

چه عذابيه که امروز تورو دارم و ندارم

با شکستنت شکستم  عاشقم عاشق و خسته م
پايِ تو موندم و ساختم  دل به هيچکسي نبستم
همه عشقت  همه عشقم قسم دروغ نخوردم
بازي برده رو باختم  به تو باختم و نبردم


وقتِ گريه هات دلم رو به شبام شعله کشيدم
حقمو دادي و رفتي من به هيچي نرسيدم
خيلي   سخته     دل بريدن 
   خيلي   ساده س    دل شکستن
سخته   عاشقونه موندن


دل به هيچکسي نبستن
چه عذابيه که امروز    تورو دارم و ندارم
موندي تا ابد تو قلبم
اما رفتي از کنارم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 20:6 توسط اهورا| |

 تو دنياي مني ، شعر آخر مني،فقط و فقط مال مني تو را چون عشق و رويا دوست دارم.تو را چون عطر گلها دوست دارم.تو را چون سايه اي افتاده بر خاک دوست دارم.تو را تنهايه تنها دوست دارم بي قرارم تو هستم و در دل تنگم گله هاست، آه بي تاب شدن عادت کم حوصله هاست ،مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب،در دلم تو هستي و بين من و تو فاصله هاست  سکوتم را به باران هديه کردم،تمام زندگي ام را گريه کردم،نبودي در فراق شانه هايت،به هر خاکي رسيدم تکيه کردم، عاشقانه ، عارفانه ، بي بهانه ، خالصانه ، با صداق.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 19:50 توسط اهورا| |

بزار نگم

حالا که آخرین شبه
خوب میدونم برای تو بهترین شبه
بزار نگم ، بزار بمونه تو دلم
با خون دل یه جوری حل شه مشکلم

من عاشقم گلایه هامو می خورم
پیش خدا درد دلامو میبرم

چرا نگم ؟؟؟
بزار بگم ، دلم شکسته نازنین
تو رو خدا پیشم بمون تنهایی بسه نازنین
چرا نگم ؟
بزار بگم ،از اون شبهای دلهره
فکر نبودنت داره آرزوهامو می خوره
بزاربگم ، بگم بهم چیا گذشت
دلی که رفت ، محبّـــتی که بر نگشت
چرا نگم ؟ همیشه منتظر بودم

تو کوچه ها همیشه در به در بودم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 0:21 توسط اهورا| |

بين روياي شبانه جستجويت ميكنم

تو گل عشق مني هر لحظه بويت ميكنم

برگ برگ خاطراتم را خزان بر باد داد

اي اميد آخرينم آرزويت ميكنم


نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:14 توسط اهورا| |

برای فراموشی تو همیشه راه نرفته رو برگشتم، آخه خودم رو در مقابل خدا دیدم

نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 14:51 توسط اهورا| |

من در این مرگ خلوت خاموش سکوت اگر از یاد تو یادی نکنم، باز می شکنم

نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 15:54 توسط اهورا| |

خیلی خستم از تکرار بی امان ثانیه های تکراری

در دلم غوغایی هست جان سوز

تب سرد لحظه هایم من رو از خود بی خود کرده

من خدا را فراموش کردم یا خدا مرا !!!

به قول شاعر، خدایا تو هم که بی صدا شدی!

خودکار هم من رو یاری نمی کند تا بنویسم چند جمله ای روی تن بی روح دفترم

سنگینی تنم بر روح ترک خورده

نوازش آرام گوشم با موسیقی سکوت

کاش بود بال پروازی حتی اگر شکسته

اشک سردم تنهایم نزار

ببار، بی امان ببار تو هم نباش رفیق نیمه راه گونه هایم

چشم های بی سوی من بنگر، نگار تاریک و بی رنگ نگارم

دست های سردم ببند مشتت را تا کسی درنیابد جای خالیش را

بی شک شکی نیست در یقینم که روحم در پرواز سوی توست

تنها کسم، بی کسی هایم شد

کجاست بگو ؟ اون که واست می مرد کو ؟!

یکی بیاد پاره کنه زخم زبونهای دل و

یکی بیاد چاره کنه

نمی دونی که شاکیم

دلم ازت خیلی پره

آخر جنونم می کند آواره از آواره ها

نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 15:50 توسط اهورا| |

بر روی دفتر های مشق ام

بر روی درخت ها و میز تحریرم

بر برف و بر شن

می نویسم نامت را.

روی تمام اوراق خوانده

بر اوراق سپید مانده

سنگ ، خون ، کاغذ یا خاکستر

می نویسم نامت را.

بر تصاویر فاخر

روی سلاح جنگیان

بر تاج شاهان

می نویسم نامت را.


:ادامه مطلب:
نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 17:42 توسط اهورا| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ